سيد محمد باقر برقعى
3276
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
كه گفت تير كج آخر نمىرسد به نشان * چه تيرها كه ز مژگان نشست بر دل ما ز كشتزار جهان هر دلى نصيبى داشت * شرار آه و گل اشك بود حاصل ما به سيلگاه نسازد بناى ، خانه كسى * فتاد از سر مژگان در آب ، منزل ما كنون كه راه به ميخانه بردن آسان نيست * اميد آنكه گشايد لب تو مشكل ما به خون كشيد به تير نگاه مرغ دلم * به حقّ عشق مگيريد دست قاتل ما خمار چشم « مستى » فزاى بزم دل است * كه خوش نشسته در اين آينه مقابل ما اشك غم تا پرده زان جمال دلارا گرفتهايم * در حلقههاى زلف تو مأوا گرفتهايم گشتهست چشم و سينهء ما وقف اشك و آه * از شور گريه راه به دريا گرفتهايم جز توتياى خاك ره عشق ديده را * از چشمهسار عيش جهان واگرفتهايم در گوش دهر نالهء ما كارساز نيست * چشم اميد از همه دنيا گرفتهايم دل داغدار نقش جنون شد به كوى عشق * تا خانه همچو لاله به صحرا گرفتهايم عمرى به بوى مهر به بازار زندگى * يا دادهايم دل به غمى يا گرفتهايم زلف تو نسخهاى ز پريشانى دل است * ما درس بىقرارى از اينجا گرفتهايم بس رنج ديدهايم ز تنها به دور عمر * دلخون شديم و گوشهء تنها گرفتهايم بىداغ لالهاى نزند سر ز خاك ما * در سينه بسكه آتش غم وا گرفتهايم « مستى » به ياد سيمتنى لعلگونلب است * دستى اگر به گردن مينا گرفتهايم راز نگاه هر نفس مىكشدم جذبهء ديدار به سويت * دوست ، اى سلسلهجنبان دل غمزده مويت به نگاهى ز دل خستهام آرام گرفتى * اى همه ديدهء صاحبنظران خيره به رويت به تمنّاى تو سرگشتهء صحراى جنونم * رحمتى اى همه خوبى ، كه برم راه به سويت آنچنان بىخبر از خويشتن افتادهام امشب * كه مگر لطف صبا جان دمدم باز به بويت آتش عشق زدود از دل من زنگ دوبينى * تا در اين آينه افتاد عيان روى نكويت خود ندانم به نگاه تو چه رازيست كه « مستى » * افتد و خيزد و بارى نكشد پاى ز كويت